تبليغاتX
پدرم؛درخت انجیر؛من

It was a cold winter day. As always I was wandering in yahoo chat rooms.  Just clicking on random IDs and trying to find to someone to talk. Suddenly she replied HELLO. Now I wish that day she never replied.

She said this is the last time she will go out with me. I couldn’t believe it. After 3 years. I was on the road for 16 hours just to hear that!  After 3 years. We spent a day out. Smoking  hookah. Even paying a visit to a church.

I fought with everyone for her. I even talked to my father and got his permission for marriage. I was only 20. Heh how stupid of me! And now she was marrying someone else.

I was looking at the ceiling, completely numb. It always happens after sex. She was putting her clothes on and counting the money from the table.

Years have passed and I am a different person. Being alone is not hard anymore and there is no more insomnia, crying and even thinking about her. I know she got divorced. Well I happy a little bit happy. Why? Because now her mother can understand me better, what can I say karma is a bitch!

She was about to leave. Kissed me, hugged me and asked to me call her again. I shut the door and answered her in your dreams! Different night, different girl. As my friend always say a new day a new hunt!

Why in the world there is no happy love story. What is with love that always hurts us and still we love again. My head is so heavy and I feel so sleepy, just want to go to bed. Close my eyes and never open them ever again. As I am going deep there is only one question without answer in my head: Who would miss me?

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 5:26 |

یه زمانی‌ نه خیلی‌ دور اگر کسی‌ رو با حال امروز خودم میدیدم

می‌گفتم خوشی‌ زده زیر دلش! اینکه خوشی‌ چی‌ هست یا چه جوری

میشه باهاش زد زیر دلم رو هنوزم نمیدونم.اما خیلی‌ چیزی دیگه رو

فهمیدم.اینکه تمام پول‌های عالم نمیتونه یه لحظه شادی رو بهت بده

اما بودن با کسی‌ که بهش احساسی‌ داری حتی برای ۱ دقیقه میتونه

با شادی داشتن تمام پول‌های عالم برابری کنه! واقعا عجیبه! انسان

عجیب‌ترین موجودی که آفریده شده.کاملا غیره قابل پیش بینی‌.من

درد رو در نبودنه یک نفر میبینم نه در نبودنه همه! چون در کناره

این همه زندگی‌ کردم و تونستم تنها باشم و البته خوش زمانی‌ که با

کسی‌ بودم و از این همه جدا و هیچ آثاری از تنهایی در من

نبود.شکایت کردن از زندگی‌ این روز‌ها واقعا سخت شده.همه چیز

خوب هست.درس.کار.پول.تفریح.فکر کنم خوشی‌ داره میزانه زیر

دلم!اما جالب اینکه اطرافه من همه یا مثله من هستن یا کاملا متفاوت،

به این معنا که اونا دنباله خوشی‌ هستن و البته تنها نیستن.ظاهراً این

دو عنصر هیچ وقت با هم یک جا جمع نخواهند شد.آسمون هم که

همش داره میباره که البته تنها میباره من فعلا برام بارشی پیش بینی‌

نمیشه.به خرافات اعتقادی ندارم اما هیچ فکر کردی شاید بشه کسی‌

رو طلسم کرد!کاش بهش اعتقاد داشتم شاید به این صورت میدونستم

که چجوری میشه این طلسمو باطل کرد.این روزا هزار تا شعره تازه

به ذهنم میاد اما این قدر تاریک هستن که حتی دلم نمیاد سفیدی یه

کاغذ رو باهاشون سیاه کنم.


+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 2:3 |

تو گذشته‌های دور

بود هر از گاهی یه نور

اون نور بود که ازم سایه می‌ساخت

دله من زندگیشو تو دستش میباخت

وقتی‌ دنیات دیگه نور نداره

میگردی دنباله یه ستاره

توی این آسمونه پر ستاره

میگردی دنباله یه راه چاره

از این ستاره به اون ستاره

میبینی‌ دنیات دیگه تیره و تاره

ستاره هارو دونه دونه خاموش میکنی‌

به صدا‌های توی تاریکی‌ گوش میکنی‌

تو این تاریکی‌ خیلی‌ ناگفته هاست

تنهایی اینجا با ما پا به پاست

تنها میرم و تنها هم می‌میرم

خوش به اون روزی که زود تر بمیرم


+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 4:24 |

همیشه دلم می‌خواست اینو بنویسم.همیشه درد از تو دستم شروع میشه.اشک از چشمام پائین میاد.اما درد از دستم.استخون‌های دستم می‌خواد بترکه!بعد کم کم تمام بدنمو میگیره.صورتم کامل خیس میشه.طعم شوره نمک رو تو دهانم مزه مزه می‌کنم.همیشه اینجور شروع میشه.بدنم داغ میشه.قلبم مثله یه قطار افسار گسیخته تند تند میزانه.صدای حق حق گریه اتاقو پر میکنه.راستی‌ تو که هیچ وقت نیومدی....عشق لامصب که میگن همینه؟؟همیشه دردش از تو دستام شروع میشه...

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در شنبه ششم فروردین 1390 و ساعت 7:20 |

دستمو رو کیبورد میزارم.نمیتونم بگم قلمو بر میدارم.پنج ماه رو مرور می‌کنم.بر اساس آمار بقیه پیشرفتم خوب بوده.عید هم از راه رسیده.احساس خاصی‌ بهش ندارم.الان سال‌ها هست.آرزوی خاصی‌ هم نکردم.اما بعد از مدت‌های طولانی‌ دلم تنگ شد.برای تمام خانواده ام.این روزا جملات از توی دستم فرار می‌کنن.بیشتر به آینده فکر می‌کنم و از حال غافل میشم!دیگه مثله قبل شعر هم نمی‌نویسم.بهتر!!به قوله عیسی این دنیا به اندازه کافی‌ جنگل هست و غم داره نیازی به کمک من نیست.لحظاته پر از تشویش/تقدیرش مشخص از پیش.یه فیلسوف گم نام یه بار گفت تقدیر رو بهتر یا بدتر میشه کرد اما عوض نمیشه!شاید از تلاش برای عوض کردنش اینقدر خسته شدم.دیگه کاری به کارش ندارم.هرچه پیش آید خوش آید. ایران.ترکیه.کانادا.۳تا دنیای متفاوت بوده برای من.اما یک چیز همه‌جا وجود داره.اگه از درون شاد نباشی‌ هیچ جایی شادی رو پیدا نمیکنی‌.شادی یکی‌ از درونی‌‌ترین محصولاته این دنیاست.جملات باز فرار می‌کنن.باید وقتی‌ بنویسی‌ که قدرت کنترله جملات رو داشته باشی‌.

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت 8:51 |
when i kissed you

it was the best hours of my life

when i had you in my life

it were the best days of my world

when i kissed you

when it were the best days of my world

it was easy loving you,loving you baby

when i try too keep you

keep you in my arms

it was love that glows in my eyes

when it glows in my eyes

i could see your face

when i saw your face

i just knew you love me too

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 9:31 |
امشب دلم سوخت

برای زنی که شوهرش را دوست نمی داشت

امشب دلم سوخت

برای دختری که مادرش را نفهمید

امشب دلم بی هوشی خواست

برای خودم با این همه دلسوزی

امشب مستی همه عالم را یکجا خواستم

برای دردی که دلم را سوزاند

امشب در باور سکوتم

همه را دوست داشتم

امشب با کسی درد و دل نکردم

اما درد همه دنیا با دلم بود

امشب سرگیجه ای عجیب داشتم

از این زندگی که سردست و ناجوانمرد

امشب با مرگ راز و نیاز کردم

چه سود که مرگ هم گفت خدا بزرگ است

امشب خدا از همیشه بزرگتر است

و من از همیشه کوچکترم

امشب سیگار را ترک کردم

پاکتم تمام شده فردا روزی دیگر است

امشب غم همه عالم با من است

این شب هم مثل شب های دیگر است

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در چهارشنبه بیستم مرداد 1389 و ساعت 0:29 |

توهم

بعد از هر خنده گریه میاد.بچه که بودم این و باور کرده بودم.اما وقتی پشت لبم سبز شد فهمیدم دروغه.خنده؛خنده بشتر میاره گریه بازم گریه.گریه واسه نمره پایین گریه واسه اسباب بازی گریه واسه سریال ساعت خوش گریه واسه....گریه واسه همه چیز گریه واسه هیچ چیز.وسط زندگیم تا الان نه خنده بوده نه گریه.گیج و منگ.تازه تازه فهمیدم چرا دخترا اینقدر جذابن واسم.فکر میکردم فهمیدم.اما بهم گفتن اشتباه میکنم.می گفتن تازه کمر به پایینت راه افتاده.اما الان میدونم که اونا نمی فهمیدن من می فهمیدم.اونا اشتباه می کردن.اما من وسط راه بودم نم شد مجادله کرد.وگرنه باز گیج و منگ بین خنده و گریه می موندم.این روزا بیشتر می خندم گریم نمیاد.خنده هم که خنده میاره و باز...میگن من الکی خوشم!ایراد نداره نمی دونن واسه چی می خندم.می خندم چون اونا نمی دونن اول مرغ بود یا تخمش یا اینکه اول خدا آدم ساخت یا انسان خدایی کرد.راستش منم نمیدونم!!اما فرقش زیاده که بدونی نمیدونی یا اینکه ندونی که نادونی.آدم تو دوران پناهندگی کلی فیلسوف میشه.آدمای جالبی میبینی.آدامای ناراضی.هم از خودشون هم از دیگرون.اما جالب اینکه دو نفره های ناراضی از هم جدا نمیشن چون نمی تونن اونایی هم که از خودشون ناراضی هستن که دوست ندارن تغییر کنن اینجوری راحت ترن.من بهشون می خندم.دوستم به دوست دخترش،مرده به زنش و برعکس خیانت می کنه.من بهشون می خندم.واسه همدیگه حرف در میارن و دلسوزی می کنن در اصطلاح غیبت می کنن.من بهشون می خندم.دروغ پشته دروغ ، مصلحتی و غیرش.من بهشون می خندمو خورد میشم.البته غیبت فازش بالاست اما خب منم یکمی ریشه مذهبی دارم هنوز حکم شرع هم که خیلی ناجوره پس بی خیالش میشم.خلاصه که پناهندگی دوران جالبیه حتما یه بار هم که شده امتحان کنید.در ضمن دلسوزی کار بدیه.چون آخرش یا دخالت کردی یا فضولی شانس بیاری به غیبت ختم نشه!اینجا سگ و گربه هم داره.روزا میان بیرون.از کسی هم نمی ترسن شاید چون آدامای اینجا دوستشون دارن.توس شهر من داستان جور دیگه ای بود.منم که واسه دلسوزی نمی نویسم.فقط دارم یه بغض چند ماه رو روی کاغذ بالا میارم پس اگه حالتو بد کرد زیاد تعجب نکن.این چند ماه عسل زیاد خوردم!نتیجه گیریه اخلاقی هم ندارم.چون شخصا اخلاق ندارم.

۱۷۶۹

۲/۱/۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت 1:15 |

تنی خسته دلی شکسته

بال هایی به زنجیر بسته

روزگاری که به نظاره نشسته

تو، بهاری که به گل نشسته

من ، خزون سر شکسته

گل های رز زرد دسته دسته

قلمی که تو دستم شکسته

کاغذی که از سفیدی شده خسته

بازی با این دل خسته دیگه بسه

چشمای من هنوز به نظاره نشسته

تو باغچه دلم عشق تو مثل یه هسته

منتظره قطره اشکای من نشسته

اگه با اشکای من سر از خاک در میاری

تو زندگی من یه صفت پاک میاری

برات اشک میریزم قد یه دریا

تا تو قد بکشی بری تا ثریا

وقتی سر در آوردی از زیر خاک

خواستی بری تا بالاتر از افلاک

یادت نره یکی اینجا میمیره برات

صد سال تنهایی شو میریزه به پات

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:18 |

من و دل و تنهایی

درد عشقی کهنه که کشیده ام

بسته هایی زیاد سیگار که کشیده ام

نشسته ام رو به روی تنهایی

اتاق نشیمن پر شده از بیکاری

هوس کشیدن سیگاری

گم شدن میان حلقه های زیبایی

صدایی نخراشیده صورتی نتراشیده

کشیده ام بدن را تا بدین جا

خواهم روم بسوی نا کجا آبادی

کنم یاد روزهای جوانی

پرسم از خودم هی تو از کی اینجایی؟؟

+ نوشته شده توسط فراز فرامرزی در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 21:17 |